سلام دوستان مهربان ودوست داشتنی من! جامی صاحب یکی از دوستان بی نهایت عزیزم است وی شعر سپید اش را برایم ارسال داشته است . من بحیث مدیرمسوول این وبلاگ نخست ازبرادرعزیز م جامی صاحب تشکرمی کنم و موفقیت های بیشترشان را درراستای شعروشاعری ازخداوند بزرگ برای وی تمنا می کنم اینک شعرشان را روی وبلاگ ام انداختم تا شما عزیزان هم ازآن استفاده کنید. نمیدانمَ توآن شب درسکوت خلوت تنهایی گریه می کردی زمستان بود وتنها گریه هایت،روی زمین می ریخت توآرام وخیال انــگیز برایم گریه می کردی ومن هم چون لاله دردل شب اشک می ریختم نمیدانم چرا آن شــــب؟ ترا تنها میان ریزش باران و تنهایی رها کردم نمیدانم ؟؟؟ محمد رحیم (جامی )

+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/27ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط غفار صالحی
|

خواب عاشقانه یک خواب را که دیدم جزسلسله های چیزی دیگرنبود مانند اینکه از دورنگاهی کنی وگل درحالی شگوفه بازکردن باشد بلی این شکایت مربوط نگاه های شماست که گل ها را درمیان فاصله قرارمی دهــد یک خواب را که دیدم جزسلسله ها چیزی دیگرنبود مانند اینکه از دورنگاهی کنی وگل درحالی شگوفه بازکردن باشد بلی درنفس هایم صرف خوشبوی تو موجود است بلی این چیزی دیگرنیست صرف جادوی عشق توهست دلبرا آواز تو درفضای لایتنهایی زمزمه می کن بلی این رنگ محبت است که خود را درفضا نمایان می کند درتپش قلبم نغمه عشق توجا گرفته وجواب می خواهد اما چه باید کرد از شرم خاموش شدم ولی لبانم پاسخ عشق ترا می دهد قلبم را درپناهنده گی شما می دهم بیا من ترا درآغوشم پنهان می کنم تصویر تودر نگاه های من است مانند اینکه روشنی سر راه باشد اگرفردا این قافله روشنایی نباشد هزاران شمع محبت روشن خواهد بود یک خواب را که دیدم جزسلسله ها چیزی دیگرنبود مانند اینکه از دورنگاهی کنی وگل درحالی شگوفه باز کردن باشد. 
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 8:49 قبل از ظهر توسط غفار صالحی
|

{ دوستت می دارم }

ترا نهایت دوست می دارم ای محبوبم
اگرمی خواهــی قسم یاد کنـــم
به خدا قسم که ترا نهایت دوست دارم
ای محبوبم
من درآرزوی تو می باشم دلبرا
نمیدانم این بی قراری ازچیست
ولی هرگاه که ترا میبینم برایت می گویم
ترا نهایت دوست می دارم ای محبوبم
ای زنـــدگی مـــــن
ای سلطان قلب مــن…
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت 8:13 قبل از ظهر توسط غفار صالحی
|

آشنا با یک کودک نازنین سلام دوستان نازنین! این بارشما را با یک کودک زیبا ، قندول وبا هوش آشنا می سازم . میدانین که ای کودک کی است ؟ همکارکوچکم اندیشه جان ظفر به خانه این کودک رفته و گفتگویی را با وی انجام داده است که شما را دعوت می کنم به این گفتگو! اندیشه: دوستان عزیز ای کودک نازنین وقندول احمد ولید جان صالحی نام دارد. ولید جان توانسته درمدت سه سال عمرخود بسیارچیزها را یاد بگیرد. ولید جان مسایل دینی ومذهبی را یاد گرفته ، انگلیسی اندکی صحبت کرده می تواند وآهنگ های ازچند هنرمند مشهورافغانستان ازجمله احمد ظاهر،امیرجان صبوری وشادکام را گاه گاهی زمزمه می کند. وقتی ازولید پرسیدم که درآینده میخواهی چه کاره شوی درجوابم گفت مه مه می خواهم درآینده یک داکترشوم وبری مردم خود خدمت کنم . ازولید جان پرسیدم از خوردنی ها به کدام چیزها علاقه بیشترداری؟ ولید جان گفت:ازخوردنی ها آش،مکرونی،شوربا ی ترکاری ،چکه،چپس، وقروتی افغانی را بسیاردوست دارم اما ازمیوه ها به تربوز،خربوزه،انار،کینو،ونوشیدنی ها جوس سیب،آلوبالو،لیمو،وانار را زیاد خوش دارم که بنوشم. وی می گوید مه درکناراین که می خواهم یک داکترشوم می خواهم یک ورزشکارخوب هم باشم. مانند جان سینا وزرشکار امریکایی تا به وطن خود قهرمانی را بدست بیاورم . ازخانم ثریا رحیمی مادرولید که خود استاد انگلیسی دریکی ازمکاتب خیرخانه کابل است درمورد احمد ولید جان پرسیدم وی درمورد پسرش گفت. من هردوپسرم را بسیار زیاد دوست دارم وهیچ فرقی بین آنان نمی بینم اما احمدولید جان ضمن آنکه یک کودک ذکی وباهوش است بسیارشوخ هم است: همیشه همراه با برادرکوچک خود احمد خالد جان بالای وسایل بازی جنجال می کند وبا هم درگیرمی شوند. من منحیث مادرشان درفراگیری تعلیم تربیه فرزندانم تلاش خواهیم کرد تا پسرانم وقتی بزرگ شدند درآینده بتوانند به مردم ووطن شان خدمت کنند. ازغفارصالحی پدراحمد ولید جان پرسیدم، وی درمورد هردوپسرش گفت من خدا را شکرگذارهستم که صاحب دوپسرهستم اگرچه من دختررا زیاد دوست داشتم اما خداوند بزرگ خودش میداند من هم مانند مادرش اصلا" نمیدانم که کدام یک شان را زیاد دوست دارم وهیچ فرقی بین شان قایل نیستم وبه میلیون ها بارازخداوند بزرگ سپاس گذارم ومی خواهم تا فرزندانم بزرگ شوند به مکتب بروند ومن بتوانم منحیث پدرشان زمینه های بهترآموزش را برای آنان فراهم کنم شادکامی شان را تمنا می کنم. تهیه کننده :اندیشه ظفر
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط غفار صالحی
|

اعتماد چیست؟ بلی دوستان گرامی ونازنین من ! اعتماد درزندگی هرانسان بزرگترین کلمه ی است که نقش بسزایی را درزندگی افراد بشری ایفا می کند وزندگی افراد جامعه بالای اعتماد وباورمندی استوارمی باشد. هرگاه اعتماد بین افراد یک خانواده،میان زن وشوهر، بین پدروفرزند،بین افراد جامعه وحتی میان کشورها وجود نداشته باشد میتوان گفت که سیرزندگی و همزیستی را بین کانون های متذکره تلخ تلقی کرد زیرا بی اعتمادی وبی باوری بنیاد همه بدبختی ها ورنج ها به شمار میرود. به نظرمن مهم ترین پدیده درزندگی انسان که به آن همیشه باورداشته باشد واژه ی اعتماد است. شما درمورد چه فکرمی کنین؟ 
+
نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط غفار صالحی
|

پدیده ی خود خواهی درهرانسان موجود است اما دربعضی ها... دوستان بی نهایت گرامی : درجوامع بشری دیده باشین که پدیده ی خود خواهی وجاه طلبی دروجود هرانسان حتی درکودکان موجود است اما دربعضی از افراد جامعه این حس بیشتر ازآن چیزی که شما فکرمی کنین وجود دارد. به نظرمن اینگونه افراد همیشه می خواهند درعدم موجودیت دیگران خود را تبلور دهند وفقط ازخود بگویند. این گونه افراد از تحقیر و توهین و تضعیف روحیه ی دیگران باکی ندارند وهمواره می خواهند طوری وانمود کنند که به غیرازمن دیگران هیچ چیزی را نمیدانند. همچنان این گونه افراد با وجود آنکه ممکن است برشما اعتماد کامل داشته بوده وبا مفکوره واندیشه شما هم نظرباشند اما دربعضی اوقات می خواهند به شما هیچ ارزشی قایل نشوند که این حرکت دروجود این گونه افراد به نظرمن بیانگرتوعی بیماری روانی است. شما درمورد چه فکرمی کنین؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/09ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط غفار صالحی
|

آن چه را که شما فکرمی کنید، من می دانم چیست. دوستان نازنین و مهربانم از دل و جان دوست تان دارم! اما یک چیز را می خواهم از شما گرامیان بپرسم که آیا گاهی فکر کردید که بعضی از دوستان شما با وجود آن که بیشتربالای شما اعتماد دارند بعضی اوقات می خواهند از خود دوگانگی نشان دهند. شما در این مورد چه فکرمی کنید؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/26ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط غفار صالحی
|

با توبودن چه خوش است!
آن روز های که با هم بودیم درکناردریا با هم ازعشق ومحبت یاد می کردیم به یاد داری آن روز های که درزیرباران بهاری درباغ های پرازشگوفه قدم می زدیم یاد آن روز های که می خندیدیم یاد آن روز های که می گیرستیم یاد آن روز های که ازعشق ومحبت یاد می کردیم یاد آن روز های که می گفتمت دوستت دارم عزیزم با تو بودن چه خوش است ای زند گی من ای سلطان قلب من دوستت دارم بیا تا یادی ازآن روز های گذشته بکنیم....

+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/11ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط غفار صالحی
|

سلام وصد سلام وهزارسلام برشما دوستان نازنین من ! بازهم راشیوا جان رستمی بلبل واری سخن ازدهان بیرون کرده ودرمورد بهار چیزهای گفته است. به گفته راشیوا رستمی این شعربهاری را دریازدهم حمل سال 1387 خورشیدی به ساعت 9 شب سروده است. من منحیث مسوول وبلاگ بیروبارازراشیوا جان کمی تشکرمی کنم اما ازشما جگرگوشه های خود می خواهم تا راشیوا جان را درعرصه ادبیات تشویق کنید دوست تان دارم ... اینک مطلب شان را روی وبلاگ ام انداختم تا شما عزیزان هم ازآن استفاده کنید.